معين الدين فراهى هروى ( ملا مسكين )
420
تفسير حدائق الحقائق ( قسمت سوره يوسف )
گفتن بطريق نصارى احتراز مىفرمود آنها را كه در ارادت وى صادق بودند و بقول وى واثق و ثابت بودند ، و ليكن جاهلان در مقام انكار ، تكذيب وى مىنمودند و شجرهء عداوت او را كه در زمين دل ايشان رسته بود به زهاب « 1 » كين و حسد مىپروردند ، و بهانهء مىطلبيدند تا درّاعهء طهارت او را كه در چشمهء آفتاب فتوّت شسته بود به نجاست تهمتى بيالايند ، فاحشهء را كه فرزندى از حرامزاده بود به مال بفريفتند تا آن زن نابكار حالى بسراى والى رفت و گفت فلان زاهد با من مباشرت نموده و اين فرزند از او است بفرماى تا از عهدهء فرزند خود بيرون آيد ، و مرا با گدائى و بينوائى مئونت تيمار فرزند نفرمايد . اين سخن نزد علما و عظماى آن ولايت بهغايت دور نمود كه چهل سال زاهد را بر سر سجّاده ديده بودند و بر جادهء استقامت مشاهده كرده ، والى ضرورتا باحضار راهب اشارت فرمود ، جريح حاضر شده ، اكابر و اصاغر ولايت را مجتمع ديد ، متعجب و مضطرب گشت ، قصّهء حال با وى تقرير كردند هر چند انكار نمود مفيد نيامد . زاهد روى به آن كودك يكماهه آورده گفت : اى كودك به نبوّت مسيح و طهارت مريم كه صريح بگوى كه پدر تو كيست ؟ بيچاره طفل شيرخواره بفرمان سبحان جلّ و علا ، زبان بگشاد و گفت : فلان راعى كه در مرغزار اين ديار و مراعى اين ناحيه ستور نسطوريان و چهار پايان ملكائيان مىچراند ، والى شخصى را بطلب راعى فرستاد و چون حاضر آمد از وى كيفيّت واقعه پرسيد گفت : آرى اين زن چند نوبت به خلوت با من نشسته و موجبات بار حمل در ميان آمده ، تواند بود كه اين فرزند منسوب به من باشد . والى آن سفيهان را كه به حضرت او تمويه كرده بودند و سعى باطل نموده و بافتراء ، تهمت زنا بر آن زاهد نهاده ، بادب حاكمانه معذّب گردانيد و زاهد را بعذر بسيار ، بازگردانيد و گويند بعد از اين واقعه براى وى صومعهء تمام از نقره ساختند و
--> ( 1 ) - الف : بزهر آب - ح : رهاب .